تبليغاتX
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند

همیشه دلتنگش هستم ... 

دلتنگ او که  چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .

 او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .

 او که چشمهايش در عمق غم و اندوه مي خندید و دنيايم را ستاره باران

مي کرد.

 او که باورش کردم و دل  باختم ...

 او  که...

 او که تکه اي از قلب مرا با خود برده است ...

                                                                                                sungirl

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

اینبار به جای درهای بسته خلوتت مراقب چیزهایی باش که هنوز هم میشود مانع شکستنشان شد ...

نمیدانم  چرا باز برای تو نوشتم!؟

 اینبار هم در کنار دلنوشته های خودت نه خودم!

نمیدانم شاید دلتنگیهایم کمی ته نشین شده...

آه...آه از این دیر به دیر بودن ها ...

 به هر حال بزودی باز تو را خاهم دید ...

جز فاصله به چه میشود نازید درعصری که گرانترین کالای عالم دل است.

 میخاهم مثل همیشه صبور باشی...

به جان عزیزخودت من هنوز همان مسافر روزهای نخستم .

که اگر کمک خواست  از دوست باهوشش می پرسد!

یکباردیگر میگویم مواظب چیزهایی که هنوز میشود مانع شکستنشان شد باش

مثل همیشه  هیچ بهانه ای نبود برای نوشتن ...

 فقط دلم خواست که بیایم و دوباره  کلمات سرگردان را بی بهانه بنویسم . 

 حرفی نیست جز اینکه:

جز  اینکه...

جز اینکه...

هیچی ولش کن!

                                                           sungirl

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست

چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام

ن
اله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

قلب تو پر بود از ماه و هزاران پنجره

ماه را از پشت یک دیوار دیدن ساده نیست

بوسه هایت دلنشین و خنده هایت دلفریب

طعم تلخ این جدایی را چشیدن ساده نیست

باز هم آمد بهار اما هوا افسرده است

آه از دست زمستان هم رهیدن ساده نیست

قلب من آتش گرفت از دوریت باران من

از دل این آتش سوزان پریدن ساده نیست

پادشاه قصر قلبم حکمران با شکوه

ساده دل دادم ولی این دل بریدن ساده نیست

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي

                    هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم 

                                    راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي

              عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

هر شب وقتی تنها می شم 

 حس می کنم پیش منی

دوباره گریه ام می گیره 

انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم

وقتی که اشک تو چشمامه

با اینکه نیستی پیش من

انگار دستات تو دستامه ...

بارون می باره و تو رو

دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه

دوباره تنها می شینم ...

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

دلت از کلبه کوچیکم دیگه خسته شده

چشاتم به روی عشق بسته شده

نمیدونم کی تو رو ازم گرفت

اون کی بود تو کلبه دلت نشست

دلت از من دیگه دوره کار من بی تو تمومه

تو سکوت لحظه هام یاد تو سنگ صبوره

این دلم بی تو میمیره نگیر از اون هی بهونه

غم تلخ بی تو بودن کرده خونمو ویرونه

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

فردا قرار بود منو تو از همدیگه جدا بشیم

فردا قرار بود همدم گریه بیصدا بشیم

از تو چه پنهون گل من،من خیلی وقته بی توام

دیروز و فردا نداره برام چه سخته بی توام

یادش بخیر قلب تو بود برای من سنگ صبور

میخواستم عاشقت کنم هرجور شده حتئ به زور

حالا که نیستی لااقل تسکین به قلب من بده

اون که نخواست پیشم باشی حالا کجاست صبرم بده

چه جوری باور بکنم رقیب من نازت کنه

شبا کنارت بخوابه از خواب بیدارت کنه

نگاه به چشم خیس من به عشق پاکم نکنید

رفیق من رفته سفر چند روزی خاکم نکنید

شاید خوشش نیاد که من تو خاک وخونه پیرهنم

مردم چرا اون نیومد با گل سرخ به دیدنم

توقع داشتم میمیرم حداقل نگام کنه

حتئ نیومد لحظه ای با جسم من وداع کنه

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

دیر گاهیست که تنها شده ام                 قصه غربت غم ها شده ام

      وسعت درد فقط سهم من است          باز هم قسمت غم ها شده ام

         چشمان مرا خاک کنید                          تا نبینم که چه تنها شده ام 

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را                    

مي رسد روزي که بي من لحظه هارا سر کني

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

مي رســد روزي کـــه شبها در کنــار عکس مـن

نامه هـاي کهنـه ام را مو بــه مو از بـر کني

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

زمونه ازم پرسید: چه کسی رو دوست داری؟

ولی من راجع به تو چیزی بهش نگفتم.

آخه رسم زمونه اینه که هر کسی رو دوست داری ازت میگیره.

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

زماني که متولد شدم يکي تو گوشم گفت: تا آخر عمر با تو هستم!

خنديدم و گفتم: تو کي هستي؟

گفت: غم و تنهايي

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

اگر بدانم غروب زندگیم طلوع زندگی توست

آن غروب را می پرستم...

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

نمیتوانم اجازه دهم که کسی به حرفهایم گوش کند.چقدر سخت است وقتی نمی

توانی از دردت برای کسی صحبت کنی .تنها میتوان در خیالات گم شد که آن هم از

قراری ممنوع است! مبادا این خیالات همه چیز را خراب کند ... پس چه کنم؟؟ آب

هم یکجا بماند میگندد چه رسد به نگرانیهای من  آن هم برای تو  ... 

                        

                                                                               (نوشته شده توسط sungirl نه غريب اشنا)

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

خدار و شاهد میگیرم

جز تو به هیشکی دل ندم

هرکی بیاد سراغ من جواب رد بهش بدم

می گم که عشق من تویی

بود و نبود من تویی

هرکی بگه دوست دارم

می گم وجود من تویی

بیا یه کاری بکنیم عشق ازمون دل نکنه

بیاد بمونه پیشمون حرف جدایی نزنه

از تو می خوام که قلبتو فقط نثار من کنی

باشی به یادم شب و روز

منو فراموش نکنی   منو فراموش نکنی 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

گفتم نرو پرپر میشم

 

گفتی: میخوام رها باشم

 

گفتم: آخه عاشق شدم

 

گفتی:میخوام تنها باشم

 

گفتم: دلم

 

گفتی: بسوز

 

گفتی: یه عمری باز هنوز

 

گفتم: پس عمرم چی میشه

 

گفتی: هدر شد شب و روز

 

گفتم: آخه داغون میشم

 

گفتی: به من خوش میگذره

 

گفتم: بیا چشمام تویی

 

گفتی: آخر کی میخره

 

گفتم: منو جنس میبینی؟

 

گفتی: آره بی قیمتی

 

گفتم: یه روز کسی بودم

 

با من نکن بی حرمتی

 

گفتم: صدام میمیره باز

 

گفتی: با درد بسوز بساز

 

گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی: که از تو سیر شدم

 

گفتم: تمنا میکنم

 

گفتی: میخوام خردت کنم

 

گفتم: بیا بشکن تنو

 

گفتی: فراموش کن منو

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

با اينکه دوستم نداري

دوستت دارم خيلي زياد

تموم دنيا به کنار

دلم فقط تو رو مي خواد

مدرک دوست داشتن من

شعراي عاشقونمه

شعراي من شعر نيست

حرف دل ديوونمه

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |


اگر چشمانت پرسید بگو ندیدمش

اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش

اگه دستت لرزید بگو مال سرماست

اما اگه دلت لرزید

به خودت دروغ نگو دوستش داری

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

 

چقدر سخته تو چشای کسیکه تمامه عشقترو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنیو

به جای اینکه لبریز کینه و نفرتشی حس کنی که هنوزم دوستش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی 

که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری

چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی

و اونوقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

 سلام ای نازنین باز نامه دادم

نمیره قصه ی عشقت ز یادم 

              گذاشتی عمرتو پایه دله من                

نشستی پایه حرفایه دله من

      نرنجیدی تو از امروزو فردام         

نترسیدی که من این سویه دنیام

      منو شرمنده کردی با محبت         

که دیداره تو اسمش شد زیارت

              تو که رفتی پریشون شد خیالم                

همه گفتن که من دیونه حالم

    نمیدونن که این دیونه در فکره شفا نیست

که هر چی باشه اما بی وفا نیست

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهى مى كنيم ، آن زمان كه دوستمان دارند لج بازى

مى كنيم ، و بعد براى آنچه كه از دست رفته است اه میکشیم

عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید.........

 

عاشقانه

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

دلم برای تنهایی میسوزد چرا هیچکس اورا دوست ندارد.

 

مگر او چه گناهی کرده که تنها شده؟

 

جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد؟

 

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی او رفته بود.

 

تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم.از گریه

 

 چشمانش قرمز بود.

 

برایش گریستم اخر او از تنهایی مرده بود.

 

تنهایی مرد و من تنها شدم.

 

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

و حدس مي زنم شبي مرا جواب مي كني

 

و قصر كوچك دل مرا خراب مي كني

 

سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي

 

ولي براي رفتنت عجب شتاب  می کنی

 

من از كناره پنجره تو را نگاه مي كنم

 

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني

 

چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني

 

هزار مرتبه مرا ز خجلت اب مي كني

 

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

 

تو كمتر از غريبه اي مرا حساب مي كني

 

و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت

 

كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني...

 

 


 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط غریب آشنا| |

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد

 

نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

 

من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم هستي ام

 

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

 

پس چرا ، پس چرا ، عاشق نباشم ؟

 

من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست، نيست

 

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست، نيست

 

من كه مي دانم اجل ناخوانده و بيدادگر

 

سرزده مي آيد و راه فراري نيست

 

پس چرا ، پس چرا ، عاشق نباشم؟

 

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

برای دیدن چشات،یه عمریه در به درم                                                              به قیمت جون هم باشه،ناز نگاتو می خرم

 

مجنون پاک قصه هام،لیلی نشته چشم به رات                                                                   دلش می خواد فدات بشه،فدای پاکی نگات

 

تو کوه غصه ها دارم،جا پای فرهاد می زارم                                                                     شیرین من منتظرم،نزار تو غم ها بمیرم

 

چی میشه نازو کم کنی،لیلی قصه هام بشی                                                               یه شب بیای به خوابم و ،مرهم غصه هام بشی

 

بیا که این دلم پره،از آرزوهای محال                                                                               نزار ته قصه ما،بشه علامت سوال...

 

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

اگه بگم خرابتم،قول میدی تعمیرم کنی؟         اگه بگم فراریتم،قول میدی دستگیرم کنی؟

اگه بگم که سالمم،قول میدی داغونم کنی؟         اگه بگم که عاقلم،قول میدی مجنونم کنی؟

اگه بگم تو شهرتون،غریبم و بی کس کار          تو کنج خلوت دلت،قول میدی مهمونم کنی؟

اگه بگم پرندتم،میای واسم قفس بشی؟             منو تودلواپسی هام،مهمون یک نفس کنی؟

اگه بگم دیوونتم،قول میدی باورم کنی؟          اگه بگم با تو خوبم،قول میدی بهترم کنی؟ 

اگه فقط واسه یه بار،بخوام دلو فدات کنم         قول میدی که نه نیاری؟قربونیمو قبول کنی؟

 

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

اگه از تو ننوشتم،فکر نکن سرم شلوغه     

                               توی زندگی یه وقتا،تنهایی رمز عبوره 

هنوزم مثل قدیما،من هوادار چشاتم  

                         هنوز از باده ی چشمات،مثل سابق مست مستم

هنوزم عاشق بوی،رقص موهات توی بادم        

                                     وزش باد سحرگاه،تو رو میاره به یادم

مثل بارون بهاری،باریدی رو تن خسته ام

                                 چشماتو دیدم و آخر،دل به چشمای تو بستم

من همون شب سیاهم،تو همون صبح سپیدی    

                               من پرم از غم وغصه،تو همون شعر امیدی 

اگه از تو ننوشتم،فکر نکن سرم شلوغه  

                           بدون عشق تو دنیام،سرد و تارو بی فروغه...

 

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت
 
نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه
 
خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم .
 
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر
 
نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی
 
دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم
 
دیوونه .
 
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |

 

بازم که شک کردی به من ، حرفای جور واجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیزه من ، هرچی میخوای بگی بگو
لابد کتاب عشقمو ، تو هم گرفتی پشت و رو
واسه منی که عاشقم ، حرفای تو یه مرهمه
حرفای عشق و عاشقی ، سوا نمی شه در همه
خوب می دونم که دوس داری ، عشقتو پنهون بمونه
قلبه منم خوب بلده ، قصه پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا ، تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبتو به هیش کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری

 

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط غریب آشنا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ